محمد هادی
30/8/1393 - محرم مرا به فکر انداخته بود

باریدن باران قطع شده بود، انگار آسمان هم با انسان قهر شده بود، دلش نمی خواست گریه کند. چون اشکی در چشمان ابر باقی نمانده بود. گرد و غبار ناشی از بدی ها همه جا را فراگیر شد. همه از سیاهی و دلتنگی آسمان و زمینیان رنجیدند و به لانه های شان خزیدند. نمی دانم ماه محرم بود، هیچ کس سهم نمی گرفتند، شاید در کنج کلبه های شان کارهای مهم تر از محرم داشتند.


27/8/1393 - تقدیر از بهترین های سال 1393

روز سه شنبه 27 عقرب 1393 در یک برنامه ویژه صبحگاهی، از بهترین دانش آموزان سال 1393 معرفت تقدیر شد. برنامه «تقدیر از بهترین های سال» یک برنامه هر ساله در معرفت است. این برنامه همواره در آخرین روزهای سال تعلیمی برگزار می گردد. در این برنامه مجموع دانش آموزانی که در طول سال تعلیمی، در بخش های مختلف برنامه های لیسه فعالیت داشته اند و توانمندی های ویژه ای از خود نشان داده اند، تقدیر می گردند.

علی میثم امینی
26/8/1393 - مرگ

این جا مکانی است که مرگ خبر تکراری و پیش پا افتاده تلویزون ها شده است. در گوش های ما کلمه مرگ واژه خیلی آشنا می باشد. کسی با شنیدن آن هیچ متأثیر نمی شود. حرفی است که برادر کوچکم هم برایش تعریفی دارد. معلم مکتبم در مضمونش برای نوشتن بدون هراس عنوان تعیین می کند: «مرگ دوست همیشه گی مان» قصداً از مرگ می گوید؛ چون از آن خوش ما می آید. خوبیش در این است هر قدر استاد و دیگران بخواهد با آن که کوچک هستیم، می توانیم بنویسیم. در باره مرگ اگر فقط در اخبار شش بجه شبکه ها گوش بدهی می توانی معلومات زیادی از گوشه گوشه این خاک درباره مردن به دست بیاوری.

گل حسن محمدی
26/8/1393 - می خواهم آسمانی شوم

به آسمان بی کران آبی خیره شده ام. هر قدر به دورها نگاه می کنم، همه اش آسمان یک رنگ و زیبایی پرگشوده و همه را در آغوش خود جا داده است. می بینم که با چه عظمت و وسعت و غرور جای بالاتر از همه را برگزیده است. به دوستان آسمانی ام می بینم، به آن پاره های ابر، وقتی همدیگر را در آغوش می گیرند، از خوشحالی گریه سر می دهند و زمین خشک و ترک خورده را آب می دهد. به گله کبوتران می نگرم که همه خوشحال و بی قرار، بال های شان را به هم می زنند، تا به دامن امن آسمان پناه ببرند.

محبوبه
21/8/1393 - از تو آموختم

من از تو آموختم که چگونه باید زنده گی کرد. مهربانیت برایم برایم معنای زنده گی کردن آموخت، از تو آموختم که مثل تو باشم. واقعاً وقتی که به چشمانت نگاه می کردم، همه چیز برایم آشکار می شد، من در چشمانت خود را می یافتم. تو معنای نفس کشیدن را نگاه مهربانت جای می دادی. از تو عشق ورزیدن به تو را آموختم. همه خوبی ها را از تو یاد گرفتم، دروازه های قلبت را برایم باز کردی. من حقیر را در گوشه ای از قلبت نگه داشتی. تو برایم امید زنده گی کردن دادی. هر وقت که می خواستم قدمی بردارم، دستم را می گرفتی. نمی دانم واقعاً تو کی هستی؟

کبرا رحمانی
21/8/1393 - خاطره های مکتب

لحظه ای در خاطره هایم غرق می شوم. خاطراتی که از یادآوری آنها برایم حس غرور و بزرگی دست می دهد. گاهی باخود می خندم، زمانی گریه می گیرد، لحظه ای گلویم را بغض می گیرد. وقتی به یاد روزهایی می افتم که باهم خاطره های تلخ، شیرین، گاهی هم جالب را تجربه می کردیم، خیلی دل تنگ گذشت زمان می شوم. هرگاه به این ها فکر می کنم، خیلی دلم می خواهد به گذشته ام برگردم و از ثانیه ثانیه عمرم خاطره بسازم. آن هم یادگارهایی که قرن ها بعد کسانی را بخنداند یا بگریاند.

مهدیه جمالی
18/8/1393 - ترا از یاد نمی برم

ای کسی که اولین بار قلم به دستم دادی و مرا تشویق به نوشتن کردی، به نوشتن: آ، با و بابا...! کسی که قادر به نوشتن نامش نبود، حالا به خاطر تو در مورد مقام تو می نویسد...! آری معلم! ترا از یاد نمی برم. ای معلم ای اسوه مقاومت ترا از یاد نمی برم. ای کسی که فکرم را به سوی جهان سوق دادی و به من فهماندی که جهان بینی یعنی چه؟

الهه رضایی
18/8/1393 - ترس؛ ضعف زنده گی

در یکی از شب های سرد زمستانی می توانستم ناله های باد را بشنوم. قلبم را غم و اندوه فراگرفته بود. تمام کوه های گردا گرد خانه و منطقه ما پوشیده از برف بود. همه مانند انسان هایی می ماندند که لباس های سفید به تن کرده باشند. از زیبایی آنها تمام شب را در حیرت به سر بردم. در نیمه های شب از حالت خیال و رویا برخاستم و قلم مانند اسیر در دستم قرار گرفت. شاهین اندیشه و خیالم را بر فراز کوچه باغ های زیبا به پرواز در آوردم. مرغ دلم را پی آب و دانه معرفت به سوی کوه های بلند روانه می کردم.

وحید فولادی
14/8/1393 - کودک تنها

روز شنبه بود. آسمان پوشیده از ابر. باران هم آهسته آهسته اشک می ریخت. سقف خانه چکک کرده بود. فرش، توشک و بالشت... را تر کرده بود. علی روبروی کلکین نشسته به سوی هوا نگاه می کرد. از این که نتوانسته بود به مکتب برود، خیلی دلگیر شده بود. اما چاره نداشت. کاری انجام داده نمی توانست. چون استادش غیرحاضر کرده بود. از نشستن به خانه خوشش نمی آمد؛ چون نمی توانست چکک، وضعیت درهم و برهم اتاق و حالت زار مادرش را تحمل کند. می خواست، در مکتبش باشد. با چوکی های پاک، دوستان ثروتمند و استاد مهربانش درگیر درس باشد.

مجتبی رضایی
12/8/1393 - راه معرفت

وقتی دروازه حویلی را باز می کنم، دروازه سرخ رنگی که کمی مایل به قهوه ای است، می بینم. به سوی سرک گام بر می دارم. در کوچه ای که خانه ما در همسایه گی آن قرار دارد، دروازه هایی با طرح و رنگ های مختلف را می بینم. به فکرم هرکدام نماینده گی از مفهومی خاص می کند. در کوچه تنهایم، صبحی وقت است. کسی را نمی بینم، همین که چند قدمی پیش می روم به سرک می رسم. خانمی کنار سرک نشسته است. مردم به وی خیرات می دهند.

1 2 3 4 5 6 7 8 9 10 11 12 13 14 15 16 17