نسیمه یاری
26/9/1393 - علامت ضرب

روزی یک باغبان به طرف باغ خود که در بیرون شهر بود می رفت. او می خواست برای جمع کردن سیب های باغ خود چند نفرکار گر استخدام کند. تا با او کمک کنند. او درست نمی دانست برای این کار نیاز به چند نفر است. با خود حساب می کرد که اگر من پنج نفر داشته باشم و به هر نفر پنج درخت داده شود، پس سیب های چند درخت را می توان در یک روز چید؟ او برای آنکه بتواند جواب درست را پیدا کند، به جای هر نفر یک دایره کشید و به جای هر درخت در داخل هر دایره پنج خط کشید تا بفهمد سیب های چند درخت را در یک روز می تواند بچیند. او این کار را انجام داد و بعد از این کار شروع به حساب کردن آنها کرد.

علی خان شهریار
26/9/1393 - مقاله نویسی 2

یک مقاله ساده دارای پنج بخش اساسی می باشد: عنوان،‌ مقدمه، متن اصلی، نتیجه، پیشناد. در ذیل هر کدام از این بخش ها توضیح داده شده و ضرورت رعایت آن بیان می گردد. هم چنین نمونه ای از ک مقاله ساده ارایه می گردد، تا خوانندگان به درستی بتوانند هر کدام از موارد بالا را در آن ملاحظه کرده و به درستی فرا گیرند.

زهره میرزایی
26/9/1293 - متفاوت بودم

درست ساعت شش صبح بود که ساعت شروع به زنگ زدن کرد. با بی حوصلگی از خواب برخاستم و ساعت را به زمین زدم. وقتی کمی چشم هایم بازتر شد، متوجه شدم آسمان ابری است. سریع رفتم آبی به سر و صورتم زدم. کمی که بیشتر به حال آمدم، یادم آمد دیشب خیلی زود خوابم برد. درست ساعت هفت خوابیدم. از تقسیم اوقات و کارخانگی خبری نبود. کیفم را گرفتم و زود از راه پله ها پایین شدم. پایم به قالین راه پله ها گیر کرد و با شدت به زمین خوردم. باز هم از ترس عین خیالم نبود. سریع رفتم در کٌمٌد کتاب هایم را باز کردم. کتاب ها مثل سیل ریختند روی من. همه را در هم و برهم پرت کردم بین کیفم و لباس هایم را پوشیده به طرف مکتب روان شدم.

وحید فولادی
21/9/1393 - اگر بخواهیم تغییر می کنیم!

دنیا همه اش تیره و تار گشته است. همه رنگ های واقعی خویش را از دست داده ایم. خنده ها دیگر از عمق قلب بر نمی خیزد. همه مثل مرده گان هستیم که برگورها خوابیده و منتظر عاقبت هستند. همه بی روح عمل می کنیم. مثلی که آکسیجنی وجود ندارد. مانند این که شش های مان کار نمی کند. قلب ها ضعیف شده باشد و مغزهای مان پوک شده است. مثل کمپیوتر کم چارج شده ایم. موتوری شده ایم که مواد سوخت ندارد. کاش کسی سیلی بیداری بر روی ما حواله می کرد، یک بار از خواب های عمیق ناآگاهی بیدار می شدیم.

محمد هادی
30/8/1393 - محرم مرا به فکر انداخته بود

باریدن باران قطع شده بود، انگار آسمان هم با انسان قهر شده بود، دلش نمی خواست گریه کند. چون اشکی در چشمان ابر باقی نمانده بود. گرد و غبار ناشی از بدی ها همه جا را فراگیر شد. همه از سیاهی و دلتنگی آسمان و زمینیان رنجیدند و به لانه های شان خزیدند. نمی دانم ماه محرم بود، هیچ کس سهم نمی گرفتند، شاید در کنج کلبه های شان کارهای مهم تر از محرم داشتند.


27/8/1393 - تقدیر از بهترین های سال 1393

روز سه شنبه 27 عقرب 1393 در یک برنامه ویژه صبحگاهی، از بهترین دانش آموزان سال 1393 معرفت تقدیر شد. برنامه «تقدیر از بهترین های سال» یک برنامه هر ساله در معرفت است. این برنامه همواره در آخرین روزهای سال تعلیمی برگزار می گردد. در این برنامه مجموع دانش آموزانی که در طول سال تعلیمی، در بخش های مختلف برنامه های لیسه فعالیت داشته اند و توانمندی های ویژه ای از خود نشان داده اند، تقدیر می گردند.

علی میثم امینی
26/8/1393 - مرگ

این جا مکانی است که مرگ خبر تکراری و پیش پا افتاده تلویزون ها شده است. در گوش های ما کلمه مرگ واژه خیلی آشنا می باشد. کسی با شنیدن آن هیچ متأثیر نمی شود. حرفی است که برادر کوچکم هم برایش تعریفی دارد. معلم مکتبم در مضمونش برای نوشتن بدون هراس عنوان تعیین می کند: «مرگ دوست همیشه گی مان» قصداً از مرگ می گوید؛ چون از آن خوش ما می آید. خوبیش در این است هر قدر استاد و دیگران بخواهد با آن که کوچک هستیم، می توانیم بنویسیم. در باره مرگ اگر فقط در اخبار شش بجه شبکه ها گوش بدهی می توانی معلومات زیادی از گوشه گوشه این خاک درباره مردن به دست بیاوری.

گل حسن محمدی
26/8/1393 - می خواهم آسمانی شوم

به آسمان بی کران آبی خیره شده ام. هر قدر به دورها نگاه می کنم، همه اش آسمان یک رنگ و زیبایی پرگشوده و همه را در آغوش خود جا داده است. می بینم که با چه عظمت و وسعت و غرور جای بالاتر از همه را برگزیده است. به دوستان آسمانی ام می بینم، به آن پاره های ابر، وقتی همدیگر را در آغوش می گیرند، از خوشحالی گریه سر می دهند و زمین خشک و ترک خورده را آب می دهد. به گله کبوتران می نگرم که همه خوشحال و بی قرار، بال های شان را به هم می زنند، تا به دامن امن آسمان پناه ببرند.

محبوبه
21/8/1393 - از تو آموختم

من از تو آموختم که چگونه باید زنده گی کرد. مهربانیت برایم برایم معنای زنده گی کردن آموخت، از تو آموختم که مثل تو باشم. واقعاً وقتی که به چشمانت نگاه می کردم، همه چیز برایم آشکار می شد، من در چشمانت خود را می یافتم. تو معنای نفس کشیدن را نگاه مهربانت جای می دادی. از تو عشق ورزیدن به تو را آموختم. همه خوبی ها را از تو یاد گرفتم، دروازه های قلبت را برایم باز کردی. من حقیر را در گوشه ای از قلبت نگه داشتی. تو برایم امید زنده گی کردن دادی. هر وقت که می خواستم قدمی بردارم، دستم را می گرفتی. نمی دانم واقعاً تو کی هستی؟

کبرا رحمانی
21/8/1393 - خاطره های مکتب

لحظه ای در خاطره هایم غرق می شوم. خاطراتی که از یادآوری آنها برایم حس غرور و بزرگی دست می دهد. گاهی باخود می خندم، زمانی گریه می گیرد، لحظه ای گلویم را بغض می گیرد. وقتی به یاد روزهایی می افتم که باهم خاطره های تلخ، شیرین، گاهی هم جالب را تجربه می کردیم، خیلی دل تنگ گذشت زمان می شوم. هرگاه به این ها فکر می کنم، خیلی دلم می خواهد به گذشته ام برگردم و از ثانیه ثانیه عمرم خاطره بسازم. آن هم یادگارهایی که قرن ها بعد کسانی را بخنداند یا بگریاند.

1 2 3 4 5 6 7 8 9 10 11 12 13 14 15 16 17 18